معلم
معلم وقتی حرف میزد شور و شعف رو در وجود تک تک بچه هاش با تمام وجود احساس می کرد.احساس می کرد حرفاش در عمق جان ها نفوذ میکنه!باورش شده بود که همیشه کار ،کاره دله!هر روز هم این باور در وجودش عمیق تر و عمیق تر میشد.اون به بچه هاش هم می گفت اهل دل باشین.بچه هاش هم با تمام وجود لبیک می گفتند.اون وقتی می دید دانش آموز چند سال پیشش می یاد وبهش سر می زنه و میگه آقا خودتون گفتین: فلان جور باشین و فلان چیز فلان جوره، باز هم باورش عمیق و عمیق وعمیق تر میشد ،که با دل میشه همه کار کرد.
اما یه روزی اومد معلمه احساس کرد وقتی صحبت میکنه، دیگه از اون شور و شعف اثری در وجود بچه هاش نيست.خیلی متعجب بود اون باز هم اهل دل بود ولی دلش مورد باور نبود! نه تنها حرفش خودش و باورش هم زیر سوال بود .دیگه نگاه گرمش اثر نداشت .لبخندش گل خنده رو لبها نمی کاشت. خیلی سخت بود براش خیلی .چی شده بود !؟کجای کار او ایراد داشت !؟نمی دونست گیج گیج بود.اون می گفت شاید پیر شده دیگه ؟!شاید وقت رفتنشه؟! از دست همه هم شاکی بود حتی دل.
یه روز تصمیم گرفت دیگه اهل دل نباشه .فکر کرد باورش غلط بوده باید روشش رو عوض کنه !اما خیلی سخت بود براش اون نمی تونست صرفا تابع عقل باشه .آخه اون یه عمر با دل زندگی کرده بود و چه کارها که نکرده بود و اینو در ذهن ها هم کاشته بود.اما مجبور بود حرف دل رو کنار بزنه !خیلی سخت بود خیلی! ولی این کارو کرد انگار دنیاش داشت به آخر می رسید .ولی ویرانه دل رو ویران تر کرده بود .آرام و قرار نداشت.اون حتی نمی دونست چه کاری کرده !!؟ حیران حیران بود!!همیشه معتقد بود که وقتی هیچی به داد انسان نمی رسه، باران کار ساز میشه .ولی این سری بارش باران هم به داد معلمه نرسید. شايد او باز هم اشتباه كرده بود!؟