دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گریه کنم

 شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکوه کنم

 انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

 باز داره باورم می شه ، خنده به مانیوموده

 دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

 تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

 حتی صدای نفسم ، می گه که توی قفسم

 من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

 دلم گرفته آسمون ، یه کم منو حوصله کن

 نگو که از این روزگار ، یه خورده کمتر گله کن

 منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

 برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

 آهای زمینبرای من یه لحظه تو نفس نزن

 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

سعید شهروز